تبلیغات
خادم الشهدا - رضایت

خادم الشهدا
 
لوگوی ما

برای مشاهده  بهتر وبلاگ از برنامه فایر فاکس و کروم استفاده نمایید.
برای دانلود فایرفاکس اینجا کلیک کنید
برای دانلود گوگل کروم اینجا کلیک کنید

                                     رضـــایــت

هر وقت اجازه می‌خواست، یك جواب داشتم: "داداشت كه جبهه است. تو هم فعلا درس‌هایت را بخوان". مجید در خیالات دیگری سیر می‌كرد. روزی با خوشحالی به خانه برگشت و كارنامه‌اش را گذاشت جلوی رویم و گفت: "حالا بفرمایید بابا جان". پرسیدم: "این چیه پسرم؟. مجید سرش را بالا گرفت و جواب داد: "كارنامه". كارنامه‌اش را برداشتم و نگاه كردم. دیدم ماشاء الله یكضرب هم قبول شده است. گفتم: "خب آفرین پسرم. با این معدل بالا و اینجور قبولی، خودش كم‌تر از جبهه بودن نیست". مجید از جوابم صورتش رنگ به رنگ شد. انگار دلش را شكسته بودم. حال عاشقی را داشت كه كسی مانع رسیدن به معشوقش شده باشد. می‌دانستم، جبهه از جوان‌ها، مرد می‌سازد. اما منتظر بودم برادرش از جبهه برگردد. چه می‌كردم. پدرم دیگر. دلم می‌خواست، یكی از پسرهایم در كنارم باشد. چهل، پنجاه روزی به بهانه‌های مختلف سردواندمش. اما اصرارهایش، كارگر افتاد. وقتی رضایت‌نامه را دادم دستش، اشك شوق از دیده‌اش سرازیر شد. دست و صورتم را بوسید و گفت: "بابا جون قربونت برم. چقدر سربلندم كردی".

197.jpg

از ته دل گفتم: "دست خدا به همراهت پسرم". در پادگانی، آموزش چریكی را گذراند. بعد هم با نیروهای گروه جنگهای نامنظم شهید چمران، راهی جبهه شد. مجید سال چهارم دبیرستان بود. خیالم راحت بود كه پسرم از روی احساسات به جبهه نمی‌رود. حقیقتا مجید من خیلی از ما جلوتر بود. مطمئنم از صمیم قلب، ندای هل من ناصر را شنیده بود. آن همه بی‌قراری و اصرارش هم بیهوده نبود. بعد از چند وقت كه از جبهه برگشت، تغییر شگفت‌انگیز روحی‌اش را به خوبی و راحتی درك كردم. هنوز گرد و خاك جبهه‌ها روی لباسش بود كه دوباره آمد برای رفتن به جبهه اجازه بگیرد. این مرتبه با خیالی آسوده، رضایت دادم. می‌دانستم پسرم یك مرد تمام عیار شده است. خبر آزادی بستان خیلی به دلم چسبید. وقتی چند روزی گذشت و از مجیدم خبر نشد، دیگر مطمئن شدم پسرم به آرزوی خودش رسیده است. درست پنجاه روز پیكرش زیر آتش دشمن مانده بود. می‌گفتند امكان عقب آوردنش نیست. اما خودم می‌فهمیدم آنطور روی خاك ماندنش چه معنایی دارد. به همان مدت زمانی كه دیر به او اجازة حضور در جبهه را داده بودم، مجیدم راضی نشده بود بلافاصله پس از شهادت به آن زودی برگردد!.

تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : خادم الشــهـــدا
  • ">
  • body>