یوسف مصری نمی آید به کنعان دلم

باز سر را می گذارد غم به دامان دلم

بی حضور چتر دستانت ببین یعقوب وار




مانده ام امشب دوباره زیر باران ِدلم

خوب می دانی زلیخای جنون با من چه کرد

پاره شد در ماتم عصمت گریبانِ دلم

نوح من خاصیت عشق است امواج بلند

کشتی ات را بشکن و بنشین به توفانِ دلم

کِی بهارت می وزد بر گیسوانِ حسرتم

کِی نگاهت میشود ای خوب، مهمانِ دلم

تا بگویی با من از عریانی اندوه خویش

تا بگویم با تو از اسرار پنهانِ دلم

بوی پیراهن مرا کافیست تا روشن شود

چشم تاریک و شب خاموش کنعان دلم...