تبلیغات
خادم الشهدا - خاطره‌ای از یك بانوی رزمنده

خادم الشهدا
 
لوگوی ما

برای مشاهده  بهتر وبلاگ از برنامه فایر فاکس و کروم استفاده نمایید.
برای دانلود فایرفاکس اینجا کلیک کنید
برای دانلود گوگل کروم اینجا کلیک کنید

«امیر آبجوز» از فرماندهان گروهك دموكرات است. او وقتی غلام را در یكی از عملیات‌ها دستگیر می‌كند شكنجه‌گر مخصوص غلام بوده و روی سینه غلام جای شكنجه او قرار دارد...

خاطره‌ای از یك بانوی رزمنده/ ابتكار یك سپاهی برای جذب یك دموكرات شكنجه‌گر
27 اردیبهشت 1393-10:42:42
منبع: جام جم آنلاین
پیوند: برای توضیحات بیشتر اینجا كلیك كنید
فرستنده: دبیر سایت

برای نمایش كامل تصویر كلیك كنید




خبرگزاری پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس، « راضیه خلیلیان» از جمله زنان سلحشور در مبارزه با ضدانقلاب به شمار می‌رود.

وی در خاطر‌ه‌ای می‌گوید: «دزلی» از نظر سوق‌الجیشی یكی از مقرهای مهم گروهك‌ها در مریوان بود كه بین دو كوه سربه فلك كشیده «سنگی» كردستان قرار داشت. قسمت غرب آن به سلیمانیه عراق راه داشت و تمام كمك‌هایی كه از عراق به گروهك‌ها می‌شد از همین منطقه بود. برادر احمد( احمد متوسلیان) با چند نفر از پیشمرگان كرد لباس كردی پوشیدند و از داخل خاك عراق و از پشت شهر سلیمانیه به گروهك‌ها حمله كردند. گروهك‌ها كه فكر می‌كردند از طرف خودشان به آنها حمله شده است، یكدیگر را به گلوله بستند. در حالی كه برادر احمد و دیگران سنگر گرفته بودند. به خاطر همین سیاست برادر احمد بود كه در این عملیات كه از بزرگترین علمیات‌های غرب بود، بچه‌های ما حتی یك زخمی‌ هم ندادند.

(بقیه خاطره را در ادامه مطلب بخوانید)


ما بیمارستان را كاملا برای پذیرش مجروحان آماده كرده بودیم و وقتی برادر مجتبی‌، چهار زخمی از گروهك‌ها را به بیمارستان آورد خیلی ناراحت شدیم و گفتیم: زخمی‌های خودمان ارجح هستند. اول باید به بچه‌های زخمی خودمان برسیم بعد به اینها كه دشمن ما هستند. اما برادر مجتبی پیوسته قسم می‌خورد و می‌گفت كه ما بدون اینكه یك زخمی بدهیم پیروز شده‌ایم. این برای ما باوركردنی نبود. مگر می‌شد به «دزلی» و گروهك‌های كومله و دموكرات و «رزگاری» حمله كرد و هیچ شهید و مجروحی نداد؟ اما حقیقت داشت.

زخمی‌های گروهك‌ها را به اتاق عمل بردیم و پس از انجام عمل جراحی به بخش منتقل شدند. در بین آنها یك پسر 18 ساله به نام «امیر آبجوز » بود. فردای آن روز برای پانسمان او رفتم. وقتی داشتم پانسمان او را عوض می‌كردم تمام بدنش می‌لرزید. فكر كردم به خاطر این كه دارم پانسمان او را عوض می‌كنم از درد می‌لرزد و بی‌تاب شده است. اما كمی كه گذشت با آن كه پانسمانش را باز كرده بودم باز هم می‌لرزید. به صورتش كه نگاه كردم دیدم نگاهش به طرف در است. به آن طرفی كه سه مجرح گروهكی خوابیده بودند.

برگشتم پشتم را نگاه كردم و دیدم «غلام»، یكی از بچه‌های خودمان است. توی بغلش دو سه تا كمپوت بود. دوباره به امیر نگاه كردم دیدم نگاهش به غلام است و همچنان می‌لرزد و با ترس عجیبی به چشم‌های غلام نگاه می‌كند.

غلام به طرف تخت امیر آمد. كمپوت‌ها را روی تخت او گذاشت و در یك لحظه او را بغل كرد و بوسید. با تعجب و مات و متحیر به این حركات نگاه می‌كردم. با آن همه ترسی كه امیر آبجوز داشت چطور غلام او را بغل كرد و بوسید؟ امیر با چشم‌های از حدقه درآمده‌اش به رفتار غلام چشم دوخته بود. با ذهن پر از سئوال پانسمان امیر را انجام دادم. غلام هنوز بالای تخت امیر ایستاده بود كه من به بخش رفتم. برادرها را پیدا كردم و درباره حركت امیر و غلام پرسیدم. یكی از برادرها گفت:امیر آبجوز از فرماندهان گروهك دموكرات است. او وقتی غلام را در یكی از عملیات‌ها دستگیر می‌كند شكنجه‌گر مخصوص غلام بوده و روی سینه غلام جای شكنجه او قرار دارد.

آن روز گذشت.‌ اما غلام همچنان به دیدن امیر می‌آمد و یكی از ملاقات‌كنندگان همیشگی او بود. غلام هر روز به بیمارستان می‌آمد و چون دست امیر شكسته بود غذا در دهانش می‌گذاشت و از او مراقبت می‌كرد. روزهای بعد او را از تخت پایین می‌آورد و دستش را می‌گرفت و این طرف و آن طرف می‌برد.

امیر از این حركات غلام، عجیب خجالت می‌كشید ولی غلام روز به روز بیشتر به او محبت می‌كرد تا این كه زخم امیر بهبود پیدا كرد و او را تحویل زندان دادند. غلام باز هم از امیر دور نشد.‌ نگهبان زندان او شد و آنقدر این حركت‌ها را ادامه تا اینكه كاملا با یكدیگر دوست شدند.

امیر زندانی غلام بود اما گاهی با هم به سطح شهر می‌رفتند و در خیابان قدم می‌زدند. امیر كه تحت تأثیر حركات جوانمردانه غلام قرار گرفته بود گروهك‌ها را شناسایی می‌كرد و به غلام نشان می‌داد و دوستی یك سپاهی و یك دموكرات شكنجه‌گر از همین جا آغاز شد.



منبع: جام جم آنلاین







برچسب ها: خاطره، رزمنده، بانو، کردستان، سلیمانیه،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 3 خرداد 1393 توسط محمد مهدی رحیمی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : خادم الشــهـــدا
  • ">
  • body>