تبلیغات
خادم الشهدا - دستم را محکم بگیر!!!!!

خادم الشهدا
 
لوگوی ما

برای مشاهده  بهتر وبلاگ از برنامه فایر فاکس و کروم استفاده نمایید.
برای دانلود فایرفاکس اینجا کلیک کنید
برای دانلود گوگل کروم اینجا کلیک کنید



کوچه‌های قدیمی و باریک، ترس به دل هردویمان انداخته! آرام قدم بردار، مردم این شهر روزه دارند، خواب اینها هم عبادت است.
در یکی از همان خانه‌ها را می‌زنم. مردی در را باز می‌کند.
ـ از طرفداران آقای خمینی است؟
ـ هیس! هیس!

الآن سال چهل و سه است، محلّة قدیر آباد، پایین شهر سمنان. اگر مأمورهای رژیم بدانند، معلوم نیست چه بلایی سر هردویمان می‌آید.
از پشت پنجرة اتاق زنی را می‌بینی، وضو گرفته و نوزادش را در آغوش کشیده است. بیا برویم و مادر و فرزند را تنها بگذاریم.
جلوی در این مسـجد بایست. سرت را بلند ‌کن و به سمت چپ نگاه ‌کن. میدانی است؛ «میدان مــنوچهری»
از رهگذر نام مسجد را سؤال کن! می‌گوید: «عابدینیه!»
جوانی می‌آید، لاغر، با قدی متوسط. بچّه‌ها دورش جمع می‌شوند. آن‌قدر تند آمدم که زمان از دست هردویمان رفت. حتماً می‌خواهی بگویی دوستمان ـ نوزاد ـ عجله داشت. حق داری او هم تند می‌رود، تا به آخر برسد.
حالا شناختی، نوزاد، جوانی شده بسیجی و علاقه‌مند به مسجد. از آن پدر که در خفقان پهلوی به تظاهرات می‌رود و مادری که وضو می‌گیرد تا فرزندش را شیر بدهد، انتظار دیگری داری؟ نه! مطمئن هستم با من موافقی، پس بیـا!  

چشمانم را مالیدم و با دیدن عقربه‌های ساعت که روی هفت بود، گفتم: «اول صبح چی شده؟ کیه؟» بلند شدم. در را که باز کردم، با دیدن خانم همسایه گفتم: «سلام، چیزی شده؟» با من روبوسی کرد و گفت: «ببخشین صبح زود مزاحمتون شدم، عیدتون مبارک باشه!» هنوز سر در گم بودم. گفتم: «عید شما هم مبارک باشه!» پرسید: «سیّدجمال خونه است؟ حتماً خوابیده!» گفتم: «آره، اما داره کم‌کم بلند می‌شه، باهاش کاری داشتین؟» گفت: «آره، خواستم روز عید مبعث اول صبح بیاد خونه‌‌مون، شما که می‌دونین، قدمش برامون پرخیر و برکته!»

مادر شهید  

اصرار او فایده‌ای نداشت. تصمیم خودم را گرفته بودم که نخورم. صاحبخانه دوباره تعارفهایش شروع شد.
ـ از این میوه بخورین!
ـ نه نمی‌خورم، اشتهایی ندارم!
یکی دو باری اصرار کرد. وقتی دید که نتیجه ندارد، ناراحت شد و اخمهایش در هم فرورفت. یکی از مهمانها در گوشش چیزی گفت و او هم دیگر تعارف نکرد. در راه برگشت به خانه، دو سه نفر از مهمانها که مسیرشان با ما یکی بود همراهمان آمدند. پرسیدند: «چرا نخوردی؟ میوه که اشکالی نداشت! قضیه رو بهش گفتیم اما فکر کنیم یک کمی ناراحت شد!»
گفتم: «من به مهمانی آمدم تا صاحبخانه و مهمانها دلگیر نشن. امّا در دوران بارداری یا شیر دادن به بچّه‌هام، هر جا که مطمئن بـاشم خمس مال رو نمی‌دن، چـیزی نمی‌خورم!»
چند ماه بعد، سیّدجمال به دنیا آمد.

مادر شهید

بیشتر وقتها که با بچّه‌ها از جلوی مغازه‌شان رد می‌شدیم، بسته بود. من و چند تا از بچّه‌ها دوست داشتیم دلیلش را بدانیم. در مراسمی، سیّدجمال  را دیدیم. از او پرسیدیم: «چرا بیشتر اوقات مغازة پدرت بسته است؟» آقا سیّدجواد، پدرش، صدایمان را شنید و پیش ما آمد. به شوخی گفت: «برای اینکه سیّدجمال بیسکویتها و خوردنیها رو نتونه بخوره!» سیّدجمال هم خندید. چند ماه بعد، آقا سیّدجواد، تمام خواربار‌ها را از مغازه جمع کرد و مصالح ساختمانی آورد. سیّدجمال را تنها گیر آوردیم و گفتیم: «می‌دونیم یک چیزی شده، فکر نکنی باهوشی، راستش رو بگو! چی شده بابات کارش رو عوض کرد؟» با خنده گفت: «بابا می‌گه اینا رو نمی‌تونین بخورین!»
بعد پیروزی انقلاب، متوجه شدیم که آقا سیّدجواد در سخنرانیها، راه‌پیماییها و مبارزه عــلیه رژیم پهلوی شرکت می‌کرده و سیّدجمال را هم بیشتر وقتها با خود می‌برده است. کارش را تغییر داده تا نیاز نباشد بیشتر وقتها در مغازه بماند.
 
آقای علیرضا خسروی

از لای در نیمه باز آنها را دیدم، دست و پایم را گم کردم. در را تا آخر باز کردم و بدون معطّلی او را به داخل آوردم. به دو طرف کوچه نگاهی انداختم و بعد هم در را بستم. به آرامی گفتم: «با این سر و وضع توی خیابانها بودین؟ اون هم تا این وقت شب، زودتر می‌آمدین! حالا بی سروصدا لباسهاتون رو در بیارین و عوض کنین بعد هم برین حمام.» سیّدجمال گفت: «برای چی بی سر و صدا؟ مگه کار بدی کردیم! حقش بود! تازه بعضیها هم سرش رو توی خیابانها دور دادن.» گفتم: «پسرجان، اگه یکی بیاد توی خانه و شما دوتا رو با سرو صورت سیاه ببینه می‌فهمه کجا بودین! با این اوضاع که ساواکیها همه جا هستن خطرناکه!» سیّدجمال گفت: «من و داداش سیّدمهدی، توی پایین کشیدن مجسمة شاه کمک کردیم، این کاری بود که باید انجام می‌دادیم.»

پدر شهید

چشمانم را مالیدم. به سختی دمپاییها را پیدا کردم. چند باری هم نزدیک بود، کلّه‌پا شوم. در را که باز کردم، دو تایی روبه‌روی من ایستاده بودند. خواب از سرم پرید. گفتم: «مگه شماها خواب ندارین؟ البته فکر کنم صبح به این زودی کار و باری ندارین که اینجا پیداتون شده!» سیّدجمال گفت: «می‌خواهی کنار بکشی، حرفی نیست. امّا خودت قول دادی. حالا هم شوخی نکن و سریع بیا!» چاره‌ای نداشتم. دست از خواب کشیدم و آماده شدم. موقع رفتن گفتم: «سیّدجمال نمی‌دونم وسیله‌‌های پنچری رو بردارم یا نه؟» سیّدجمال گفــت: «موتور من که خراب نمی‌شه، خیالت راحت باشه. یک فکری به حال خودت کن. اگه موتورت خراب بشه، همون جــا می‌مونی و ما می‌‌آیم!»
جلوی ساختمان آموزشی که رسیدیم، گفــتم: «نـگاه کن مهندسهای روسی وسط کویر عجب خوابگاهی داشتن!» چند دقیقه‌ای مات و مبهوت نگاه می‌کردیم. بعد هم یادمان آمد که ما برای دیدن سیّدمهدی اینجا هستیم. صدایش زدند و آمد. چند ساعتی جلوی پادگان عبدل‌آباد که حالا پادگان شده بود، حرف زدیم. بعد از خداحافظی و رفتن سیّدمهدی، آمادة برگشتن شدیم، امّا زیاد فاصله نگرفته بودیم که لاستیک موتور سیّدجمال پنچر شد.
نوبت قیافه گرفتن من بود. گفتم: «حالا شما تا کنار جادة نظامی موتور به‌دست پیاده بیا؛ من هم با موتور خودم همراهیت می‌کنم!» بین راه چند بار به اوگفتم: «حالا دوست داری تنها بمونی و من برم؟» سیّدجمال مظلوم بود وساکت. اما نمی‌دانستم یک روز او این کار را تلافی می‌کند و من باید ساکت باشم.




برچسب ها: کوچه، تنگ، شهید، باریک،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 12 خرداد 1393 توسط محمد مهدی رحیمی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : خادم الشــهـــدا
  • ">
  • body>