تبلیغات
خادم الشهدا - مرده و مرده شور

خادم الشهدا
 
لوگوی ما

برای مشاهده  بهتر وبلاگ از برنامه فایر فاکس و کروم استفاده نمایید.
برای دانلود فایرفاکس اینجا کلیک کنید
برای دانلود گوگل کروم اینجا کلیک کنید


اكبر از تو گرد و غبار انفجار خمپاره‌ها دوان دوان طرفم آمد. ترس برم داشت. فهمیدم كه اتفاق ناگواری افتاده. اكبر رسیده نرسیده، نفس‌نفس‌زنان گفت: «مجتبی مژدگانی بده!»
با تعجب نگاهش كردم. دو تا خمپاره كمی آن طرف‌تر منفجر شدند. داد و فریاد فرمانده از پشت بی‌سیم می‌آمد. گوشی را به گوش چسباندم و گفتم: «حاجی، امرتان انجام شد. از عقب گفتند كه ماشین تو راه است.»

بعد از اكبر پرسیدم: «مژدگانی چی؟»
نیش اكبر تا بناگوش باز شد و گفت: «بادمجان بم، چهار چرخش رفت هوا!»
قلبم هُری پایین ریخت. پس رحیم مجروح شده!
اكبر گفت: «بچه‌ها دارند می‌آوردندش. تو راه هستند. دم دستت آمبولانس هست كه ببردش عقب؟»
ـ یك ماشین پر از مهمات دارد می‌آید. جان من، راست راستی رحیم مجروح شده؟
ـ دروغم چیه؟ الان می‌آوردندش و می‌بینی. چه خونی هم ازش می‌رود!
رحیم از نیروهای قدیمی گردان بود. در عملیات زیادی شركت كرده بود، اما تا آن لحظه حتی یك تركش نخودی هم قسمتش نشده بود و این شده بود باعث كنجكاوی همه. در عملیات كربلای پنج كه دشمن نیم متر به نیم متر منطقه را با توپ و خمپاره شخم می‌زد و حتی پرندگان بی‌گناه هم در آن سوز و بریز مجروح و كشته می‌شدند، رحیم تا آخرین لحظه ساق و سلامت تو منطقه چرخید و آخ هم نگفت. از آن به بعد، پُز می‌داد كه من نظر كرده هستم و چشمتان كور كه چشم ندارید یك معجزة زنده را با آن چشمهای باباقوری‌تان ببینید!
و ما چقدر حرص می‌خوردیم. همه لحظه‌شماری می‌كردیم بلایی سرش بیاید تا كمی دلمان بابت نیش و كنایه‌اش خنك بشود و حالا آن حادثه اتفاق افتاده بود. لحظه‌ای بعد، چهار تا از بچه‌ها در حالی كه یك برانكارد را حمل می‌كردند، از راه رسیدند. رحیم خونی و نیمه جان تو برانكارد دراز به دراز افتاده بود. همه می‌خندیدند! رحیم گفت: «حیف از من... كه... معجزه بودم و ... شما ... قدرم... را... ندانستید.»
اكبر گفت: «باید آن تركش به زبانت می‌خورد، معجزه!»
اكبر و بچه‌ها، رحیم را كنار خاكریز گذاشتند و هرّ و كّر كنان رفتند طرف خط مقدم. من ماندم و رحیم. داشت زیر چشمی نگاهم می‌كرد. خنده‌ام گرفته بود. از شانس خوبش، یك آمبولانس از راه رسید پر از مهمات. راننده‌اش كه یك جوان دیلاق و لاغر مردنی بود، پرید پایین و با هراس گفت: «آقا، تو را به خدا بیایید كمك. اگر یك تیر و تركش به اینها بخورد، واویلا می‌شود.»
تا چشمش به رحیم افتاد، ناله‌ای كرد و به آمبولانس تكیه داد. رحیم گفت: «مرا با این ابوطیّاره... می‌خواهید... ببرید؟» رفتم طرف آمبولانس و گفتم: «پس توقع داشتی بنز سلطنتی برایت بفرستند؟»
رو به راننده گفتم: «بیا كمك تا زودتر مهماتها را خالی كنیم.»
با حالی زار كمكم كرد و با مصیبت و بدبختی، جعبه‌های مهمات را پای خاكریز بردیم. داشتیم آخرین جعبه را می‌بردیم كه ناغافل یك خمپاره در نزدیكی‌مان منفجر شد و چند تا تركش به كمر و پاهایم خورد. راننده می‌خواست فرار كند كه جیغ زدم: «كجا؟ من خودم یك طوری سوار می‌شوم. به این بنده خدا كمك كن سوار شود.»
رفتم و جلو نشستم. با پایین پیراهنم، زخمهایم را بستم. راننده سوار شد. گفتم: «پس رحیم كو؟»
با چشمان گرد شده از وحشت، گفت: «عقب گذاشتمش، برویم!»
گاز داد. از ترس جانش چنان پدال گاز را فشار می‌داد كه آمبولانس درب و داغان، مثل ماشین مسابقه از روی چاله چوله‌ها پرواز می‌كرد. بس كه سرم به سقف خورده بود، داشتم از حال می‌رفتم كه فریاد زدم: «بابا كمی آهسته‌تر. چه خبرته؟»
بندة خدا كه گریه‌اش گرفته بود، گفت: «من اصلاً این كاره نیستم. راننده قبلی مجروح شد و مرا فرستادند. من بهیارم.»
دوباره گاز داد. خمپاره و توپ دور و بر جاده منفجر می‌شد و تركش بود كه به بدنة آمبولانس می‌خورد. گفتم: «فكر رحیم بیچاره باش كه عقب افتاده.»
از دریچه به عقب نگاه كرد و جیغ كشید: «پس دوستت چی شد؟»
ترمز كرد. پریدم پایین و رفتم عقب. درهای آمبولانس باز و بسته می‌شد و خبری از رحیم نبود! راننده ضعف كرد و نشست روی زمین. با ناراحتی گفتم: «چنان با سرعت آمدی و از چاله چوله‌ها رد شدی كه حتماً پرت شده بیرون. باید برگردیم!»
تا آمد حرفی بزند، بهش چشم غره رفتم. ترسید و پرید پشت فرمان. راه آمده را دوباره برگشتیم. دو سه كیلومتر جلوتر، دیدم یكی وسط جاده افتاده. خودش بود، آقای معجزه!
از آمبولانس با زحمت پیاده شدم. راننده هم پشت سرم آمد. رحیم بیهوش وسط جاده دراز شده بود. هر چه صدایش كردم و به صورتش سیلی زدم، به هوش نیامد. رو به راننده گفتم: «مگر بهیار نیستی؟ بیا ببین چِش شده، همه‌اش تقصیر تو است!»
روی رحیم خم شد و رحیم ناگهان چنان نعره‌ای كشید كه من یكی بند دلم پاره شد، چه برسد به آن بیچاره. بهیار مادرمرده هم جیغی كشید و غش كرد. رحیم نشست و شروع كرد به خندیدن. با ناراحتی گفتم: «تو كی می‌خواهی آدم شوی؟ این چه كاری بود، حالا چطوری به اورژانس صحرایی برویم؟»
رحیم كه هنوز می‌خندید، گفت: «خب، با آمبولانس!»
ـ من كه رانندگی بلد نیستم. این هم كه غش كرده. خودت باید زحمتش را بكشی!
ـ اما من كه پاهام...
ـ به جهنم. تا تو باشی مردم را نترسانی.
زیر بغل رحیم را گرفتم. درد خودم كم بود، حالا باید او را هم تا پشت فرمان می‌رساندم. بعد از رحیم، سراغ بهیارِ غش كرده رفتم. با مصیبت، او را هم انداختم عقب آمبولانس و رو به رحیم گفتم: «فقط تو را به جدّت آهسته برو. من هم عقب می‌نشینم. پرت‌مان نكنی بیرونها!»
رحیم خندید و گفت: «یك مثل قدیمی می‌گوید: مرده بلند شده، مرده شور را می‌شوید. این شده وضعیت حال ما سه نفر!» و گاز داد!




برچسب ها: گرد و غبار، خمپاره، مژدگانی، اکبر، مجتبی،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 12 خرداد 1393 توسط محمد مهدی رحیمی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : خادم الشــهـــدا
  • ">
  • body>